سی ام شهریور ماه هزار و سیصد و نود و شش

آنان که به اوج می‌اندیشند راه پرواز را خواهند یافت.

آنان که لذت عشق بازی با آن بی نیاز را درک کرده اند عشق بازی با نیازمندان را عیش می دانند.

به نام معشوقی که به تک تک عاشقانش اجازه عاشق شدن را می دهد.

موضوع صحبت در تاریخ ۲۷/۱/۸۹

( آنان که لذت عشق بازی با آن بی نیاز را درک کرده اند عشق بازی با نیازمندان را عیش می دانند.)

  • عمری در جهان گشتم تا بیابم چیزی را که بتوانم به آن افتخار کنم، نیافتم چیزی را جز اینکه بگویم من بنده ی خداوند هستم.

  • خدایا من عاشق توهستم نه به خاطرعظمت و بزرگیت بلکه فقط و فقط به خاطر اینکه لحظه ای را ندیدم که تو در کنارم نباشی.

عشق چیست؟

خود را ندیدن- حتی ثانیه ای فکر کردن به معشوق را با تمام هستی عوض نکردن – لذت بردن از ثانیه های زندگی – لذتمان در لذت معشوق بودن – دیوانه ی دیوانه ی دیوانه بودن .

عاشق کیست؟

عاشق به فردی می گویند که هیچ چیز و هیچ کس و حتی خود معشوق هم برای آن معنایی نداشته باشد و فقط و فقط به لذت و سعادت معشوق بیاندیشد.

معشوق کیست؟

در دنیا معشوق از نظر افراد متفاوت است و بعضی ها آن را شهرت، بعضی ها قدرت، بعضی ها تاج و تخت، بعضی ها ملک و املاک و بعضی ها فرد مورد علاقه شان می دانند و یک کودک معشوق خود را شاید یک توپ و یا یک عروسک بداند. نظر من بر این است که هیچ عاشقی نمی تواند دو معشوق داشته باشد و اگر فردی بگوید من دو معشوق دارم من آن را یا دروغگو می دانم و یا عاشق نمی دانم. معشوق فقط و فقط باید یکی و یا یک چیز باشد، به همین دلیل من خیلی تلاش می کردم تا بتوانم چیزی و یا کسی را پیدا کنم که شایستگی معشوق بودن را داشته باشد و بعد از هزاران هزار شکست های پی در پی ام دانستم که معشوقم را باید کسی و یا چیزی انتخاب کنم که بتوانم به آن صد در صد در همه ی زمینه ها اطمینان و اعتماد کنم و نیافتم کسی را جز خالقم.

آیا در دنیا چیزی فراتر از عشق وجود دارد؟

در دنیا همه کارها بازیست جز عشق بازی.

عشق و عیش در ظاهر آنقدر به یکدیگر نزدیک هستند که اکثر افراد دنیا توانایی تشخیص فرق بین این دو را ندارند، در صورتیکه در واقعیت این دو خیلی خیلی با یکدیگر متفاوت هستند. من لذت های درونی را عشق می نامم و لذت های بیرونی را عیش. اکثر افراد دنیا تا آخرین روز حیاتشان حتی توانایی عیش بردن از دنیا را هم آنطور که دوست دارند ببرند ندارند و تا آخرین روز زندگی خود به دنبال بیشتر و بیشتر آن هستند و هرگز طعم عشق را نمی چشند، چرا که اگر انسان ذره ای طعم عشق را بچشد حتی همان یک ذره را هم حاضر نیست با تمام عیش های دنیا عوض کند.

لذت معشوق در چیست؟

معشوق های حقیر و کوچک لذتشان تعریف و تمجید و تحسین از طرف عاشقانشان است، اما آنکس که شایسته ی نام معشوق است لذتش فقط و فقط لذت عاشقانش است.

لذت عاشق در چیست؟

عاشق واقعی لذتش لذت رساندن است و نه لذت بردن و این لذت برای عاشق فقط و فقط تا زمانی لذت بخش است که بتواند معشوق خود را شایسته و لایق بداند و در غیر این صورت دیگر توانایی لذت بردن از لذت معشوق را نخواهد داشت و دیگر نمی تواند عاشق باشد، مثل اینکه چند وقت پیش برای من اس ام اسی آمد: یه ماره هفت سال به پای دختر همسایشون می شینه بعد از هفت سال می فهمه که مار نبوده، شیلنگ بوده.

آیا معشوق بودن بهتر است و یا عاشق بودن؟

این رابطه ها اگر واقعی باشند هر دو بی نهایت لذت بخش هستند. عاشق شدن خیلی کار ساده ای است و فقط کافی است کمی تلاش کنیم تا بتوانیم شیء و یا شخص و یا چیزی را بیابیم که آن برایمان با هیچ چیز دیگر حتی قابل قیاس هم نباشد و آنگاه حتما عاشق آن خواهیم شد و از نظر من آن فقط می تواند چیزی و یا کسی باشد که ما بتوانیم حتی با تعظیم و سجده کردن آن احساس غرور و افتخار کنیم، اما مسئولیت معشوق نسبت به عاشق هزاران هزار برابر است و معشوقی شایسته است که در ثانیه ثانیه های زندگی خود به شایسته و لایق بودن خود فکر کند و تلاش کند که مبادا نالایق باشد و من این مسئولیت سنگین اصلا برایم لذت بخش نیست و از خداوند می خواهم کمکم کند تا بتوانم یک عاشق واقعی واقعی واقعی باشم.

آیا ما می توانیم شایستگی معشوق بودن را داشته باشیم؟

از نظر من حتی بزرگترین انسان های دنیا هم توانایی و شایستگی معشوق بودن را ندارند، چرا که من معتقدم معشوق باید از هر نظر اشباع و بی نیاز باشد و لذتش فقط وفقط در لذت عاشقانش باشد و نه در شهرت وقدرت و ثروت. ما انسان ها باید بپذیریم تا آخرین لحظه حیاتمان هرگز نمی توانیم به اشباع و بی نیازی کامل برسیم و در واقعیت و دور از فریب خود وفریب دیگران باید قبول کنیم که تا آخرین لحظه ی زندگیمان شهرت و قدرت و ثروت برایمان لذت بخش است.

اولین قدم برای عاشق شدن چیست؟

ایمان آوردن به شایستگی معشوق، چرا که انسان برای دیوانه ی دیوانه ی دیوانه شدن نیاز به اعتماد و اطمینان صد در صد دارد.

دومین قدم برای عاشق شدن چیست؟

جدا شدن از تمام وابستگی ها، چراکه انسان تا زمانی که به اسب های خود وابسته است ناتوان است که آن ها را رها کند و به دنبال اصل های خود برود.

 

سومین قدم برای عاشق شدن چیست؟

ارزش قائل شدن برای معشوق و نه آنکه فقط وفقط عاشق باشیم و بخواهیم مثل پیرزنی باشیم که مرغی در دست داشت و به بازار رفته بود تا با آن مرغ یوسف بخرد و آن برده فروش از آن پرسید آیا نمی دانی که بایک مرغ یوسف نمی دهند ؟ پیرزن در پاسخ گفت چرا می دانم که با هزاران هزار مرغ هم یوسف نمی دهند. برده فروش گفت پس چرا آمده ای اینجا؟ پیرزن در جواب گفت من می خواهم حداقل اسمم جزو اسم خریداران یوسف باشد. ما هم اگر حتی فقط و فقط اسممان جزو خریداران معشوق باشد خوب است اما هرگز کافی نیست و باید بدانیم هر که فیل خواهد باید جور هندوستان کشد و ما باید تلاش کنیم تا بتوانیم بهای آنچه را که می خواهیم پرداخت کنیم و باعث افتخار معشوقمان باشیم و نه عاشقی که باعث سرشکستگی معشوق است.

فرق بین عشق و معامله در چیست؟

ای انسان بدان هر آنکس که چشمانش را ببندد و دست در دستان تو گذارد به تو عشق ورزیده است و بدان آنان که با چشمان باز دست در دستان تو می گذارند با تو معامله کرده اند. بعضی از افراد از روی کوتاه فکری و اشتباه عاشق می شوند که این عشق تا زمانی که نفهمند که نمی فهمند خیانت به خود است و اگر زمانی برسد که بفهمند که نمی فهمند قطعا دیگرعاشق نخواهند بود که من این عشق را عشق نمی نامم و این عشق را کوتا فکری و نادانی می دانم، منظور من از عاشق شدن این است که انسان در اوج دانایی و عقل ، دیوانه ی دیوانه ی دیوانه شود و من این را عشق می نامم. خیلی وقتها خیلی از افراد اول در مورد شرایط و اعتقادات و کردار و گفتار ما تحقیق می کنند و بعد اگر از نظر آن ها مورد قبول بود چشمانشان را می بندند و دست در دستان ما می گذارند و می گویند عاشق ما شده اند و غافل از اینند که آنها عاشق اعتقادات و نظریات خودشان هستند و چون نظرشان ما را تأیید کرده است، فکر می کنند که عاشق ما هستند و من این را هم عشق نمی دانم و بلکه معامله می دانم، چرا که هر رابطه ای که در آن ذره ای به قول معروف دو دو تا چهارتا و فکر باشد معامله است و به هیچ عنوان نمی توان نام آن راعشق گذاشت و عشق فقط و فقط باید از احساس به وجود آید و نه از عقل.

بعضی وقتها می گویند فلان شخص عاشق فوتبال است ، آیا می توان نام یک احساس به فوتبال را معشوق گذاشت ؟ آن شخص بدون آنکه حتی خودش متوجه باشد عاشق خواسته های درونی خودش است و چون فوتبال را دوست دارد اشتباهاً می گوید من عاشق فوتبال هستم. بعضی وقتها می گویند فلان پسر عاشق فلان دختر شده است و یا برعکس. آیا آن پسر به طور واقعی به شرایط و ظاهر و شخصیت آن دختر فکر نکرده است؟ آیا اگر آن دختر سرطان و یا جزام داشت باز هم همان پسر عاشقش بود؟ پس ما باید نتیجه بگیریم که ما انسان ها عاشق خودمان و ارزش ها و دوست داشتنی های خودمان هستیم و این اصل را بپذیریم و از دیگران هم ذره ای غیر از این انتظار نداشته باشیم و قبول کنیم که تمام روابط در دنیا بر حسب دو دو تا چهارتا و یا همان معامله است و ما هم سعی کنیم که در دنیا معامله گر خوب و توانایی باشیم و در هر معامله ای آنچه را که برای خود می پسندیم برای دیگران هم بپسندیم.

می گویند در دنیا بعد از رابطه خالق با مخلوق نزدیکترین رابطه احساسی رابطه مادر و فرزند است. اما من حتی این رابطه را هم عشق نمی دانم و من فقط مادری را عاشق فرزند خود میدانم که اگر به آن قبل از باردار شدن بگویند که اگر از تو فرزندی به دنیا بیاید، قطعا خواهی مرد و اگر آن مادر حاضر شد این شرایط را بپذیرد من آن مادر را عاشق فرزندش می دانم و در غیر این صورت می گویم رابطه معامله است و آن مادر از وجود فرزند خود لذت می برد و به خاطر خواسته و لذت خود است که بچه دار می شود و به آن فرزند هم خدمت می کند و هم لذت می رساند ، چون از این کار هم باز خود لذت می برد. من در حد فهم و شعور خودم متوجه شده ام که هیچ کدام از این رابطه ها عشق و عشق بازی نیست و بلکه فقط وفقط معامله است .

اما من رابطه معشوقه ی واقعی ام را با تمام ذرات عشق بازی می دانم وآنرا آنقدر بزرگ و بی نیاز می دانم که در تمام هستی ذره ای به دنبال لذت و خواسته های خویش نبوده و نخواهد بود.

 

عمری از عقل پرسیدم چیست راز هستی؟

در جواب ماند مات و مبهوت

زعشق جویا شدم او را

زمزه ای کرد بر گوشم که” فرصتی است برای عشق بازی عاشقان با معشوق”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *